تبلیغات
دین و مذهب شیعه - اندیشه و افکار ملاصدرا و تأثیر آن بر فرهنگ اسلامی (2)
 
دین و مذهب شیعه
پیامبر اسلام اسوه مهربانی و کرامت انسانی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : دین ومذهب شیعه
نویسندگان



اما نقد موارد مذكوره:
نویسنده‏ محترم در تجلیل و تقدیس این مبانی فقط ادعا نمودهئ‏اند و هیچ دلیلی بر مطابقت آنها با برهان و وحی اقامه ننموده ((قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقین)) و ما هم ادعا می كنیم همه‏ی این مبانی كه ذكر شده خلاف قرآن و سنت و عقل است و به گوشه‏ای از آن اشاره می كنیم:
 
اما ادعای اول ایشان: (كه رابطه‏ خدا و خلق را به نوع جوهر و عرض، شأن و ذی شأن و رابط می‏داند) گوییم: ملاصدرا در جلد 2/292-294 اسفار می‏نویسد: فكما وفّقنی الله بفضله و رحمته علی الاطلاع علی الهلاك السرمدی و البطلان الازلی للماهیّات الامكانیه و الاعیان الجوازیّه فكذالك هدانی ربّی بالبرهان النیّر العرشی الی صراط المستقیم من كون الموجود و الوجود منحصرة فی حقیقة واحدة شخصیة لا شریك له فی الموجودیة الحقیقة ولا ثانی له فی العین و لیس فی دار الوجود غیره دیّار.
و كلّما یتراءی فی عالم الوجود انه غیر الواجب المعبود فانما هو من ظهورات ذاته و تجلیّات صفاته التی هی فی الحقیقة عین ذاته كما صرّح به لسان بعض العرفاء بقوله: فالمقول علیه سوی الله أو غیر أو المسمی بالعالم هو بالنسبة الیه تعالی كالظلّ للشخص، فهو ظل الله...
 
فكل ما ندركه فهو وجود الحق فی أعیان الممكنات، فمن حیث هویّة الحق هو وجوده، و من حیث اختلاف المعانی و الاحوال المفهومه منها المنتزعه عنها بحسب العقل الفكری و القوة الحسیّة فهو أعیان الممكنات الباطلة الذوات فكما لا یزول عنه باختلاف الصور و المعانی اسم الظل كذالك لا یزول عنه اسم العالم و ما سوی الحق، و اذا كان الامر علی ما ذكرته لك فالعالم متوهّم ما له وجود حقیقیّ، فهذا حكایة ما ذهبت الیه العرفاء الإلهیّون و الاولیاء المحققون.
 
از این بیانات فوق استفاده می‏شود كه ایشان و بزرگان عرفاء و اولیاء صوفیه بر این اعتقادند كه موجود و وجود منحصر در حقیقت واحد شخصی است و در دار تحقق یك وجود و موجود بیش نیست ولی این وجود و موجود واحد ذومراتب است و مراتب وجودیه‏ی موجودات چون عقل و نفس و صور نوعیّه از مراتب نور وجود اوست و آنچه در عالم از موجودات و كثرات به نظر می‏رسد وجود آنها همه از ظهورات و تجلیات صفات ذاتیه و تطوّرات و شئونات ذاتیه‏ی آن موجود واحد است كه حق تعالی است و ماهیات و تعینات آنها امور غیر واقعی و مفاهیم انتزاعی است. پس عالم متوهَّم است و هر آنچه هستی ادراك می‏كنیم همه وجود حق است.((لیس فی الدار غیره دیّار)). 
 
 
و در جلد 2/300-301 اسفار می نویسد: 
فإذا ثبت تناهی سلسلة الوجودات من العلل و المعلولات إلی ذات بسیطة الحقیقة النوریة الوجودیة... و ثبت أنه بذاته فیاض و به حقیقته ساطع و... تبین و تحقق ان لجمیع الموجودات اصلا واحدً أو سنخاً  فارداً هو الحقیقة و الباقی شؤونه، و هو الذات و غیره أسماؤه و نعوته، و هو الاصل و ما سواه أطواره و شؤونه، و هو الموجود و ما وراءه جهاته و حیثیاته، ولا یتوهَّمنَ احد من هذه العبارات أن نسبة الممكنات الی ذات القیوم تعالی تكون نسبة الحلول هیهات إن الحالیة و المحلیة مما یقتضیان الاثنینیة فی الوجود بین الحالِّ و المحلّ، و هیهنا - أی عند طلوع شمس التحقیق من أفق العقل الانسانی المتنور بنور الهدایه و التوفیق - ظهر أن لا ثانی للو جود الواحد الاحد الحق واضمحلت الكثرة الوهمیة وارتفعت أغالیط الاوهام،  والان حصحص الحق و سطع نوره النافذ فی هیاكل الممكنات، یقذف به علی الباطل فیدمغه فإذا هو زاهق، وللثنویین الویل مما یصفون، إذ قد انكشف أن كل ما یقع اسم الوجود علیه ولو بنحو من الأنحاء فلیس إلا شأناً من شؤون الواحد القیوم و نعتاً من نعوت ذاته ولمعة من لمعات صفاته.
فما وضعناه أولاً أن فی الوجود علّه و معلولاًبحسب النظر الجلیل قد آل آخر الامر بحسب السلوك العرفانی الی كون العلة منها أمراً حقیقیّاً و المعلول جهة من جهاته و رجعت علّیّة المسمی بالعلة و تأثیره للمعلول الی تطوره بطور وتحیثه بحیثیة لا انفصال شیء مباین عنه.
فأتقن هذاالمقام الذی زلت فیه أقدام أولی العقول والافهام واصرف نقد العمر فی تحصیله لعلك تجد رائحة من مبتغاك أن كنت مستحقاً لذالك و اهله... !!
 
از این بیانات استفاده می‏شود كه مقتضای سلوك عرفانی علیت و سببیت بین خالق و مخلوق به فیضان و ترشح ذاتی است و مرجع علت و معلول به تطور و تحیث ذات علت است پس در دار واقع وحقیقت یك حقیقت و موجود بیش نیست و آنچه كثرت و غیریت كه بنظر می‏رسد موهوم، و واقعیات در حقیقت همه اطوار و شئون همان موجود واحد واسماء و نعوت ذاتیه اوست بنا بر این البته توهم حلول هم در كار نیست چون حلول متوقف بر اثنینیت است ولا موجود الاهو.
 
 
و در جلد 2/339 می‏نویسد: فصل فی التنصیص علی عدمیة الممكنات... كه: مذهب او (یعنی خودش) و سایر عرفاء و اهل كشف و شهود این است كه آنچه در جمیع شئون و تعینات و مظاهر و ماهیات ظاهر و مشهود است  همه وجود حق است و نفس تعینات و ماهیات ممكنه ازلاً و ابداً عدمی و غیر واقعی است فإذن لا موجود الا الله و هو الوجود و اطواره و شئونه و انحائه.
 
وجود اندركمال خویش ساریست               تعینها امور اعتباریست
 
 
 
ودر جلد 2/368 می نویسد: إعلم أن واجب الوجود بسیط الحقیقة غایة البساطة، و كل بسیط الحقیقة كذالك فهو كل الاشیاء، فواجب الوجود كل الاشیاء لا یخرج عنه شیء من الاشیاء، و برهانه علی الأجمال: انه لو خرج عن هویة حقیقته شیء لكان ذاته بذاته مصداق سلب ذلك الشیء.
 
و همچنین در جلد 6/116-117 و در جلد 7/331-332.
و این همان كلام عرفای صوفیه است كه از جمله‏ی آنها جامی در لوایح صفحه 43 گوید: موجود حقیقی یكی بیش نیست و آن عین وجود حق وهستی مطلق است اما او را مراتب بسیار است... پس فی الحقیقة وجود یكی بینش نیست كه در جمیع این مراتب و حقائق مترتبه در آن، ساریست و وی در این، عین این مراتب و حقائق است چنان که این  مراتب و حقائق در وی، عین وی بودند حیث كان ولم یكن معه شیء.
 
ملا عبد الرازق لاهیجی در گوهر مراد در اول فصل سوم از باب سوم از مقاله‏ دوم، می‏گوید: صوفیه برآنند كه صدور معلول از علت عبارتست از تنزل علت بمرتبه‏ معلول و تطور وی به طور معلول و از اینجا متفتن شده ‏اند به وحدت وجود وبه این كه وجود حقیقت واحده‏ای است ساری در جمیع موجودات، و ماهیات ممكنات نیست مگر امور اعتباریات و حقائق موجودات همگی مظاهر آن حقیقت واحده‏اند بنحوی كه اتحاد و حلول لازم نیاید چه این هر دو فرع اثنینیّت است ولا موجود الا واحد.
 
ولاهیجی در صفحه‏ 63 شرح گلشن راز می‏گوید: اگر توفیق الهی رهبر گردد و به عین انصاف نظر كنی و تطورات ظهورات او را در مراتب مشاهده نمایی یقین بدانی كه هر طائفه از طوائف مختلفه هر چه در معرفت الله گفته‏ اند و اعتقاد نموده ‏اند همه را جهت راستی است و هر كس را نظر بر مرتبه‏ای افتاده...
و در شرح گلشن راز این مطالب باطل بسیار یافت می شود.1 
 
ولی حق این است كه همه‏ این‏ها را از ابن عربی استفاده كرده ‏اند و از تحقیقات  اصلاحات او اخذ و اقتباس نموده ‏اند و مناسب است كه اشاره‏ای به كلام او بنمائیم.
 
او گوید: فكلّ ما تدركه فهو وجود الحق فی اعیان الممكنات فالعالم متوهّم  ماله وجود حقیقی و هذا معنی الخیال ( فصوص الحكم: 234) 
یعنی: آنچه را كه درك می‏كنی وجود خداوندی است در اعیان ممكنات پس عالم موهوم بوده و برایش وجود حقیقی نیست و این است معنای خیال.
و می‏گوید: سبحان من اظهر الاشیاء و هو عینها (فتوحات مكیه 2/459) یعنی: منزه است كسی كه (خدایی كه) آشكار نمود اشیاء را و او خود عین همان اشیاء است.
و گوید: فما عبد غیر الله فی كل معبود إذ لا غیر فی الوجود (فصوص الحكم: 143) 
یعنی: غیر از خدا چیزی پرستش نمی شود چون غیری در وجود نیست.
 
و قیصری در شرح كلام ابن عربی گوید: إنّ لكل شیء جماداً كان او حیواناً حیاتاً و نطقاً و ارادةً و غیرها مما یلزم الذات الالهیة لانها هی ظاهرة بصورة الحمار والحیوان ( فصوص الحكم:252 ) یعنی: برای هر چیزی چه جماد چه حیوان، حیاط و علم و نطق و اراده و صفاتی مانند آن می باشد كه آن صفات از خصائص ذات الهی است، زیرا خداوند است كه به صورت الاغ و حیوان ظاهر شده است.
و گوید: فاذا شهدناه شهدنا نفوسنا لانّ ذواتنا عین ذاته لا مغایرة بینهما الا بالتعیّن و الاطلاق و إذا شهدنا ای الحق شهد نفسه ای ذاته التی تعینت و ظهرت فی صورتنا. ( فصوص الحكم:85 ) یعنی:  با مشاهده‏ی خداوند، خود را می بینیم چون ذات ما، عین اوست و جدایی و تفاوت بین ما و او نیست مگر از نظر تعیّن و محدودیت و اطلاق و خداوند با مشاهده‏ی ما خود را می‏بیند چون ذات اوست كه با تعین و شخصیت‏پذیری به صورت ما ظاهر شده است.
و گوید: اعلم أن وصف الحق تعالی نفسه بالغنی عن العالمین إنما هو لمن توهم أن الله تعالی لیس عین العالم. (كتاب المعرفة، ابن عربی: 29- 30).
 
یعنی: وصف كردن خداوند خودش را به بی‏نیازی از عالمیان برای كسی است كه خیال كند خداوند تعالی عین عالم نیست.
و گوید: العارف المكمل من رأی كل معبود مجلی للحق یعبد فیه - فالحق هو المعبود مطلقاً سواء كان فی صورة الجمع أو فی صور التفاصیل – ولذلك سمّوه كلهم الهاً مع اسمه الخالص بحجر أو شجرٍ  أو حیوان أو إنسان أو كوكب أو فلك.(شرح فصوص الحكم، قیصری، فص هارونی: 442) 
 
و گوید: من عرف نفسه بهذه المعرفة فقد عرف ربه ؛ فإنه علی صورته خلقه، بل هو عین حقیقه و هویّته ! (شرح فصوص الحكم، قیصری، فص شعیبی: 442 طبع بیدار) 
 
و گوید: إن هویة الحق هی التی تعینت و ظهرت بالصورة العیسویة كما ظهرت بصورة العالم كله. (شرح فصوص الحكم قیصری، فص عیسوی 325)
 
و از اول فصوص الحكم تاآخرش این عقیده را تحكیم می كند به طوری كه گویا اصلاً فصوص را برای همین جهت نوشته است.
بلكه این افكار و عقائد از فلاسفه یونان قبل از اسلام است، برمانیدس شاگرد اكسیوفان (متولد 634 قبل از میلاد) می‏گوید: 
شخص خردمند جز به وجود واحد كه كل وجود و وجود كل است قائل نتواند شد. (سیر حكمت در اروپا 1/15) 
 
فلوتین (متولد 204 میلادی) كه مؤسس عرفان در مسیحیت است می‏گوید: او كل اشیاء است اما هیچ یك از اشیاء نیست. او حقیقت را واحد می‏داند واحدیت را اصل و منشأ كل وجود می‏شمارد.
موجودات را جمیعاً تراوش و فیضانی از مبدء نخستین و مصدر كل می‏انگارد و غایت وجود را هم بازگشت بسوی همان مبدء می‏پندارد كه در قوس نزول، عوالم جسمانی و روحانی را درك می‏كند، و در قوس صعود به حس و تعقل و اشراق و كشف و شهود نائل می‏شود.
 
و می‏گوید: برای وصول به او باید از حس و عقل تجاوز نموده و به سیر معنوی و كشف و شهود متوسل شد. (سیر حكمت در اورپا 1/86).
 
و همچنین عرفای هند و پارسیان قدیم و زردشتی مذهبان هم این عقیده در میان عارفانشان شایع بوده كه اگر خوف طولانی شدن نبود ذكر می‏كردم.
 


ادامه دارد.....




نوع مطلب :
برچسب ها : نقد ملاصدرا، نقد ابن عربی، دارالصادق،
لینک های مرتبط : درالصادق،


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داغ کن - کلوب دات کام