تبلیغات
دین و مذهب شیعه - ابن صهاک ؟؟؟؟
 
دین و مذهب شیعه
پیامبر اسلام اسوه مهربانی و کرامت انسانی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : دین ومذهب شیعه
نویسندگان
دوشنبه 19 دی 1390 :: نویسنده : دین ومذهب شیعه

بسم الله الرحمن الرحیم

اهل بدعت که با کمال توهین به سنت رسول الله صلی الله علیه وآله متمسک به غیر وحی و غیر قران هستند و تفکرات خود را از امثال ابن صهاک اخذ میکنند و میگویند همه صحابه عادلند که حتی سمرة بن جندب همان کس که درخت خرمایش در منزل یکی از انصار بوده و بدون اذن و رخصت در هر وقت شبانه روز مزاحم اهل و عیال همسایه میشد و به خواهش پیامبر برای فروش ان نخل (در عوض یک باغ در بهشت و مقداری ثمن ان) به پیشنهاد پیامبر پشت کرد وبا پیغمبرش منازعه کردو ... باز سمره  را عادل میدانند و اقتدای به او را هدایت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا للعجب

 

این ذره ای از مطاعن ابن صهاک است که مستندا از کتب اهل بدعت آورده شده است

مسلم در صحیح خود به اسناد خویش از سلمان بن ربیعه نقل كرده كه عمر بن خطاب گفت: «پیامبر به گروهى بخشش كرد و قسمتى انجام داد. من گفتم: اى پیامبر خدا به پروردگار سوگند كه دیگران به این بخشش سزاوارتر بودند. پاسخ داد: آنان مرا میان دو راه آزاد گذاردند، یا به زشتى از من درخواست بخشش كنند یا مرا بخیل بشمارند و من بخیل نیستم.» «صحیح مسلم، ج 2، ص 428 و در كنز العمال، ج 4، ص 42، از ترمذى، ابن جریر و بزار از ابن عمر، در واقعه‏اى دیگر» این عمل عمر معارضه با پیامبر بود. زیرا پیامبر به مصالح مردم و كسى كه شایسته عطایا و منع است آگاهتر مى‏باشد.

 

(2) مسلم در صحیح خود به اسناد خویش از ابو موسى اشعرى نقل مى‏كند كه عمر بر حفصه وارد شد و اسماء نزد حفصه بود. هنگامى كه عمر اسماء را دید، پرسید: «این كیست؟ حفصه پاسخ داد: اسماء دختر عمیس. عمر گفت: حبشى این است؟ دریایى این است؟ اسماء گفت: آرى. عمر گفت: ما در هجرت بر شما پیشى گرفتیم و به پیامبر خدا از شما نزدیكتر و شایسته‏تریم. اسماء خشمگین شد و پاسخ داد: اى عمر دروغ گفتى، بخدا سوگند شما با پیامبر بودید. گرسنه شما را سیر مى‏ساخت و نادانتان را اندرز مى‏فرمود و ما در سرزمین حبشه بودیم، غریب و نفرت‏انگیز و همه چیز را به خاطر خدا و پیامبر تحمل كردیم. به پروردگار سوگند، نخورم و نیاشامم تا آنچه گفتى به گوش پیامبر برسانم.

 

ما از این سخن تو در آزار و هراسیم و بزودى گفتارت را براى پیامبر نقل خواهم كرد و از او خواهم پرسید. بخدا سوگند دروغ نمى‏گویم و سخنت را منحرف نمى‏كنم و بر آن نمى‏افزایم.

چون اسماء نزد پیامبر آمد گفت: اى نبى خدا عمر چنین و چنان گفت: پیامبر فرمود:

عمر به من نزدیكتر و شایسته‏تر از شما نیست. او و همراهانش یك هجرت داشته‏اند و شما كشتى‏نشینان دو هجرت.» «صحیح مسلم، ج 4، ص 152، بخارى در صحیح خود در كتاب مغازى، باب خیبر، ج 5، ص 174»

 

(3) این روایت نص پیامبر در بى‏اعتبارى عمر است، به گونه‏اى كه هجرت زنى را بر هجرت او برترى مى‏نهد و باز مى‏گوید كه او نسبت به پیامبر شایسته‏تر از عمر است.چون خلافت به آن زن نمى‏رسد به عمر نیز نباید مى‏رسید.

 

(1) ابن عبد ربه در كتاب «العقد الفرید» «ج 1، ص 48، طبع مصر، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 1، ص 175، الاصابه، ج 4، ص 29 و در حاشیه آن الاستیعاب، ص 291» در حدیث به كار گماردن عمرو بن عاص در سرزمینى بدست عمر بن خطاب مى‏نویسد: «عمرو بن عاص گفت: لعنت بر روزگارى كه عمرو بن عاص براى عمر بن خطاب كار كند. به خدا سوگند من زمانى را بیاد مى‏آورم كه عمر پشته‏اى از هیزم بر سر مى‏نهاد و پسرش نیز پشته‏اى دیگر، و بهاى آن هیمه‏ها به اندازه خرمایى بود كه یك لقمه هم نمى‏شد.»

(2) فرومایگى و انحطاط پایگاه عمر نزد عمرو بن عاص، از این روایت پیداست. پس چگونه آن قوم بنى هاشم را كه پادشاهان جاهلیت و اسلام بودند، وانهادند؟

 

(3) در همان كتاب آمده است كه عمر بن خطاب، دست بر دوش معلى بن جارود راه مى‏رفت كه زنى از قریش با او روبرو شد. زن عمر را مخاطب ساخت و عمر ایستاد: «ترا روزگارى به نام عمیر مى‏شناختیم، سپس عمر شدى و اكنون از عمر بودن به فرمانروایى مؤمنان رسیدى. اى پسر خطاب از خدا بترس و در كار مسلمانان چاره كن. هر كه از وعید هولناك حق بترسد، دور بر او نزدیك خواهد شد و هر كه از مرگ بهراسد، در مهم خود كوتاهى نخواهد كرد.» «صحیح مسلم، ج 1، ص 322، باب تواضع»

 

 (4) ابو المنذر، هشام بن محمّد بن السائب الكلبى كه از دانشمندان سنى است در كتاب «المثالب» آورده است: «صهاك، كنیزى حبشى از آن هاشم بن عبد مناف بود. نفیل بن هاشم با او در آمیخت، سپس عبد العزى ابن ریاح با وى گرد آمد و او نفیل جد عمر بن خطاب را به دنیا آورد.» «در تأیید این مطلب بنگرید به: شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 3، ص 24، ذهبى در میزان الاعتدال،

 ج 4، ص 304، مى‏گوید: و هشام بن محمّد بن السائب الكلبى، ابو المنذر، اخبارى نسب‏شناس علّامه  گزیده آنچه در كتاب خود نقل كرده چنین است:« صهاك كنیز حبشى عبد المطلب بود. او شتر مى‏چرانید و به آمیزش علاقه داشت، نفیل بن عبد العزى او را دید و شیفته او شد و با وى درآمیخت. خطاب بدنیا آمد و چون بالغ شد به مادر خود نگریست و او را پسندید و میان مادر و فرزند آمیزش شد كه دخترى حاصل آن بود. صهاك نوزاد را در پارچه پشمینه پیچید و از ترس صاحبش او را بر سر راه نهاد. هاشم بن مغیره او را بدین حالت دید و برگرفت و پرورد و حنتمه نام كرد. چون حنتمه بالغ گشت خطاب وى را از هاشم خواستگارى كرد و عمر از آن زن بدنیا آمد.

 

 ابن اثیر در النهایه در باب واژه« مبرطش» مى‏نویسد: عمر در جاهلیت مبرطش بود، یعنى كسى كه میان خریدار و فروشنده وساطت مى‏كرد، كه تقریبا همان دلال است»

                       

این سخنى است كه دانشمندان سنّى مى‏گویند در حالى كه شیعه به آن نپرداخته است. حد اكثر دعوى شیعه این است كه عمر غاصب حق امیر المؤمنین بوده است. با این همه، اهل سنت، اصلا به حرام و حلال ولادت عمر، كه خود آن را نقل كرده‏اند نمى‏پردازند و بجاى آن به سرزنش شیعه مشغولند.

 

(2) حمیدى در جمع بین صحیحین روایت كرده كه عمر بر منبر گفت: «كسى نباید در مهریه زنان از عددى كه مى‏گویم تجاوز كند. زنى از گوشه مسجد قول خداى را خاطر نشان كرد: «اگر خواستید زنى به جاى زنى دیگر بگیرید و او را قنطارى مال داده‏اید، نباید چیزى از او بازستانید.» «1 نساء: 20»

عمر گفت: «همه، حتّى زنان، از عمر دانشمندترند.» «تفسیر الكشاف، ج 1، ص 357، شرح صحیح البخارى قسطلانى، ج 8، ص 57، تفسیر ابن كثیر، ج 1، ص 467، الدر المنثور، ج 2، ص 133، كنز العمال، تفسیر النسفى در حاشیه الخازن، ج 1، ص 361 و دیگر كتب معتبر»

 

 (3) خردمند منصف داورى كند، آیا رواست كسى كه خود را در نهایت نادانى توصیف مى‏كند، رهبر قوم باشد در حالى كه همه اتباعش به گواهى خود او، از وى دانشمندترند؟ (4) در جمع بین صحیحین حمیدى آمده است: «عمر فرمان سنگسار كردن زنى را داد

كه شش ماهه زاده بود.

 

على علیه السّلام گفتار خداى را به او تذكر داد «و مدت حمل تا از شیر باز گرفتنش سى ماه است.» « احقاف: 15»

و «مادرانى كه مى‏خواهند شیر دادن را به فرزندان خود كامل سازند، دو سال تمام شیرشان بدهند.» « بقره: 233»

عمر دستور سنگسار كردن را پس گرفت.» « كنز العمال، ج 3، ص 96 از برخى حافظان و ص 228، از گروهى از بزرگان اهل حدیث، الدر المنثور، ج 1، ص 288، ذخائر العقبى، ص 82، الریاض النضره، ج 4، ص 194، الاستیعاب حاشیه الاصابه، ج 3، ص 39، عمر گفت: اگر على نبود عمر هلاك مى‏شد»

 

(1)   این حدیث، اقدام عمر براى كشتن نفس محترم و انجام گناهى را كه موجب قذف است نشان مى‏دهد.

 

 (2) احمد بن حنبل در مسند خود روایت كرده كه عمر بن خطاب آهنگ سنگسار كردن زن دیوانه‏اى را كرد. على علیه السّلام به او فرمود: نباید چنین كنى. آیا نشنیدى كه پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: «تكلیف از سه تن برداشته شده: خفته تا بیدار گردد، دیوانه تا هشیار و كودك تا محتلم» عمر از تصمیم خود بازگشت. «. مستدرك الحاكم، ج 2، ص 59 و ج 4، ص 227، ذخائر العقبى طبرى، ص 81، در حاشیه شرح العزیز بر الجامع الصغیر، ج 2، ص 417، مصباح الظلام دمیاطى، ج 2، ص 56، تذكره الخواص، ص 57، به نقل از الغدیر، ج 6، ص 102، آمده است كه عمر گفت: اگر على نبود عمر هلاك مى‏شد»

 

(3) ابن حنبل از سعید بن مسیب نقل كرده كه عمر در مشكلى كه ابو الحسن على علیه السّلام حاضر نباشد به خدا پناه مى‏برد. «اسد الغابه، ج 4، ص 22، الاصابه، ج 2، ص 509، الاستیعاب، ج 3، ص 39، ذخائر العقبى ص 82، الریاض النضره، ج 2، ص 197»

(4) حمیدى در جمع بین صحیحین روایت كرده كه عمر حد شرابخوار را نمى‏دانست.

روایت كرده‏اند كه او سنت پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله را در این باب تغییر داد. «مستدرك الحاكم، ج 4، ص 375، كنز العمال، ج 3، ص 101، موطأ مالك، ص 186، در كتاب الاشربه و البخارى در كتاب الحدود» در همان كتاب است

كه او از ابو اوفى پرسید: پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله در نماز عید چه سوره‏اى مى‏خواند؟ نیز از ابو واقد لیثى پرسش كرد: پیامبر در اضحى و فطر چه مى‏خواند؟ «صحیح مسلم، ج 1، ص 344، التاج الجامع للاصول، ج 1، ص 302، سنن ابن ماجه، ج 1، ص 188 و موطأ مالك، ج 1، ص 184»

 

این پرسشها نشانگر نهایت ناآگاهى او به ظاهرترین امور (نماز آشكار) بوده است.

در جمع بین صحیحین آمده است: «ابو موسى سه بار از عمر اجازه گرفت و او اجازه نداد. ابو موسى بازگشت. عمر پرسید: چرا چنین كردى؟ ابو موسى گفت: ما امرشده‏ایم كه چنین كنیم. عمر گفت: باید براى گفتار خود شاهد آورى و گر نه با تو به سختى رفتار خواهم كرد. ابو سعید خدرى به نفع ابو موسى شهادت داد و رفتار پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله را شاهد آورد. عمر گفت: این كار پیامبر از چشم من نهان مانده بود. زیرا به تجارت در بازارها مشغول بودم.» «صحیح مسلم، ج 2، ص 349، التاج الجامع للاصول، ج 5، ص 238، السیره الحلبیه، ج 2، ص 98، نویسنده دعوى كرده كه امامان چهارگانه اهل سنت روایت را بیان كرده‏اند و صحیح البخارى، ج 8، ص 67»

چگونه این مطلب آشكار بر عمر پوشیده مانده بود؟

 

 حمیدى در جمع بین صحیحین در مسند عمر بن خطاب آورده كه عمر گفت:

 «پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: هنگامى كه مؤذن دو بار بانگ به تكبیر برداشت شما نیز تكبیر بگویید. سپس مؤذن به ترتیب، اشهد ان لا اله الا اللَّه، اشهد ان محمّدا رسول اللَّه، حى على الصلاة، حى على الفلاح مى‏گوید كه در هر مورد شما نیز همان جمله را تكرار كنید ولى پس از حى على الصلاة و على الفلاح لا حول و لا قوه الا باللَّه بگویید، سپس مؤذن دو بار تكبیر و یك بار لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ مى‏گوید و شما همان گونه تكرار كنید. هر كس این كلمات را با ایمان قلبى بگوید به بهشت خواهد رفت.» «. صحیح مسلم، ج 1، ص 142، مصابیح السنه، ج 1، ص 32 و 33، حدیث با نقل به مضمون ترجمه شد.( م»  این روایت عمر در اذان است ولى او پس از مرگ پیامبر افزود: الصلاة خیر من النوم.           

         

  حمیدى در جمع بین صحیحین در حدیث ابو محذوره سمره بن مغیره ترتیب اذان را این گونه آورده است: تكبیر و اشهد ان لا اله الا اللَّه، اشهد ان محمّدا رسول اللَّه، حى على الصلاة، حى على الفلاح هر یك دو بار، اللَّه اكبر و لا اله الا اللَّه. «. صحیح مسلم، ج 1، ص 142، مصابیح السنه، ج 1، ص 32 و 33، حدیث با نقل به مضمون ترجمه شد.( م»  شافعى در كتاب «الأم» گفته است: جمله «الصلاة خیر من النوم» مكروه است زیرا ابو محذورة آن را بیان نكرده است. « ابن رشد در كتاب خود« بدایه المجتهد»،( ج 1، ص 83)، پس از بیان آراء در اذان و گزینش مطلوب خویش، مى‏گوید: در باره« الصلاة خیر من النوم» كه مؤذن آن را در اذان صبح بر زبان مى‏آورد، اختلاف است.

 جمهور و بیشتر دانشمندان بر آنند كه این جمله باید در نماز صبح گفته شود و برخى نظر داده‏اند كه نباید گفته شود زیرا جزء اذانى كه در سنت( پیامبر) بوده، نیست و شافعى از افرادى است كه چنین رایى دارند. علت اختلاف در این باب آن است كه آیا جمله مذكور از زمان عمر رایج شده یا در روزگار پیامبر نیز بوده است؟» براى آگاهى بیشتر از اختلاف در این مسأله به السیره الحلبیه، ج 2، ص 97 نگاه كنید.

 مالك در كتاب خود« الموطأ» ج 1، ص 93، روایتى آورده است:« موذن به نزد عمر آمد تا اذان صبح بگوید و عمر را خفته دید. به او خطاب كرد كه نماز بهتر از خواب است. عمر فرمان داد تا همین جمله را در اذان صبح قرار دهد.» زرقانى در باره این روایت مى‏نویسد: حدیث مذكور را« الدارقطنى» در سنن از طریق وكیع در كتابش، از العمرى، از نافع، از ابن عمر، از عمر، بیان كرده است.» نیز او مى‏گوید:« از سفیان، از محمّد بن عجلان، از نافع بن ابن عمر، از عمر نقل شده كه به موذن خود گفت: چون در اذان صبح به حى على الفلاح رسیدى بگو« الصلاة خیر من النوم». همین روایت در كنز العمال از الدارقطنى، ابن ماجه و البیهقى از ابن عمر، نقل شده است. نیز همانند آن از ابن ابى شیبه از حدیث هشام بن عروة.

 همچنین در كنز العمال از عبد الرزاق از ابن جریح آمده است:« حسن بن مسلم مرا خبر داد كه مردى از طاوس پرسید: الصلاة خیر من النوم، چه زمانى گفته شد؟ او پاسخ داد: در روزگار پیامبر نبوده است» عمر به افزایش اذان صبح بسنده نكرد و از اذان و اقامه صبح،« حى على خیر العمل» را كاست. قوشچى كه از متكلمان بزرگ اشعرى است، در اواخر مبحث امامت از شرح التجرید، ص 408 مى‏نویسد:« عمر بر منبر رفت و گفت:

 اى مردم سه چیز در زمان پیامبر بود كه من آنها را تحریم و بر انجامشان كیفر مى‏كنم: متعه زنان، متعه حج و حى على خیر العمل»

 قوشچى پس از بدیهى دانستن این مطلب چنین عذر آورده كه مخالفت مجتهد با دیگرى در مسائل اجتهادى، بدعت نیست. این پوزش خواهى قوشچى بواقع، ننگ نهادن بر عمر است زیرا او پیامبر و عمر را دو مجتهد فرض كرده كه عمر به مخالفت با پیامبر برخاسته؛ در حالى كه عمر صاحب رسالت نبوده یا فراتر از آن، خدا نبوده كه در برابر سخن پیامبر- سخنى كه جز از وحى نیست- در احكام اجتهاد كند. از چنین فرضى لازم مى‏آید كه پروردگار یك مجتهد و عمر مجتهد دیگرى باشد كه شریعت خدا را تایید یا نسخ كند.

 دلیل دیگرى كه نشان مى‏دهد، حى على خیر العمل از اجزاى اذان بوده روایت كنز العمال، ج 4، ص 266، كتاب الصلاة، است كه از طبرانى نقل شده:« بلال در اذان صبح حى على خیر العمل مى‏گفت».

 كسانى كه سپس آمدند، این شعار اسلامى را حذف كردند ولى حى على خیر العمل، از بدیهیات مذهب خاندان رسول خدا و شعار ایشان و شیعه ایشان است.

 ابو الفرج اصفهانى متعصب سنی در كتاب خود:« مقاتل الطالبین» در بیان ماجراى صاحب فخ مى‏گوید: شهید فخ حسین بن على بن الحسن بن الحسن ابن امیر المؤمنین، پس از ظهور در مدینه به روزگار موسى الهادى عباسى، به موذن فرمان داد« حى على خیر العمل» را در اذان ندا دهد و او چنین كرد. حلبى در سیره خود، ج 2، ص 98، از ابن عمر و على بن الحسین علیه السّلام نقل مى‏كند كه آنها حى على الفلاح و سپس حى على خیر العمل را در اذان مى‏آوردند. نیز مى‏گوید: رافضیان( شیعه) پس از دو حى على  حى على خیر العمل را بیان مى‏كردند ولى در زمان سلجوقیان از این كار منع شدند. این روایات نشان مى‏دهد كه حذف جمله مذكور، جز بازیهاى سیاسى در برابر اهل بیت پیامبر نبوده است و گر نه وجود آن در اذان و اقامه از امامان شیعه، جز متواترات آنها است.

 در این باره مى‏توان به كتاب حدیث ایشان« وسائل الشیعه الى احكام الشریعه» مراجعه كرد»

 

 حمیدى در جمع بین الصحیحین در مسند ابو موسى اشعرى آورده است: «ابو عامر فرزند ابو موسى مى‏گوید: عبد اللَّه بن عمر از من پرسید: آیا مى‏دانى پدرم به پدرت چه گفت؟ من پاسخ منفى دادم. او گفت: پدرم از پدرت پرسش كرد: اى ابو موسى آیا دوست داشتى اسلام ما با پیامبر، موازنه مى‏گشت و بدى با خوبى برابر مى‏آمد، تا از شر اعمال (پس از پیامبر) نجات مى‏یافتیم؟ و خیر و شر ما سر به سر مى‏شد؟ ابو موسى گفت: نه به خدا سوگند، ما پس از پیامبر جهاد كردیم، نماز گزاردیم، روزه داشتیم و كردارهاى نیكوى بسیار به جاى آوردیم. بسیار كسان بر دست ما مسلمان شدند و به پاداش اعمال خود امیدواریم.

 

 پدرم (عمر) پاسخ گفت: ولى من، به آن كه زندگیم در كف اوست سوگند مى‏خورم كه دوست داشتم كارهایم پس از پیامبر، به من بازمى‏گشت (و با اعمال خوبم موازنه مى‏شد) و با تساوى آنها، نجات مى‏یافتم.» « بخارى، ج 5، ص 81، مستدرك الحاكم، ج 3، ص 466، نویسنده گفته است كه این حدیث صحیح الاسناد است»

در «جمع بین الصحیحین» از مسند عبد اللَّه بن عباس آمده است: «چون عمر را به دشنه زدند سخت دردمند شده بود. ابن عباس به او گفت: این همه ناله ضرورتى ندارد. «. اصل عبارت: فقال ابن عباس: و لا كل ذلك» عمر پس از سخنانى به او گفت: پریشان حالى من به سبب تو و یارانت است، به خدا سوگند اگر زمین پر زر مى‏گشت و به من مى‏بخشیدند، پیشتر از فرا رسیدن عذاب حق، آن را از بهر رهایى خود فدیه مى‏دادم.» «. بخارى، ج 5، ص 16، المستدرك، ج 3، ص 92 و گزیده آن از ذهبى و تاریخ الخلفاء، ص 134»  این سخن اعتراف عمر در هنگام مرگ است. او مى‏دانست در حق بنى هاشم چه كرده كه به فدیه آن زر زمین را سزاوار بخشش مى‏دانست.

در جمع بین الصحیحین، به روایت سالم از ابن عمر آمده است: «به نزد حفصه شدم، از من پرسید: مى‏دانى كه پدرت كسى را به خلافت برنگزیده است؟ گفتم: او چنین نكرده است. حفصه پاسخ داد: او خود چنین كرده است. من سوگند خوردم كه در این باره با پدرم سخن بگویم. تا صبح سكوت كردم و سخنى نگفتم، ولى گویا كوهى را بر دوش نهاده بودم. سرانجام نزد او رفتم و عمر از مردم پرسیدن گرفت و من پاسخ مى‏دادم تا پرسیدم: از خلق شنیده‏ام كه تو به خلافت وصیت نكرده‏اى حال آنكه اگر چوپانى رمه خود را بى‏سرپرست رها كند، آنها را هلاك ساخته، پس چگونه در رعایت حال مردم این گونه اهمال رواست؟

عمر با نظر من موافقت كرد و سر به زیر افكند. لختى بعد سر برداشت و گفت:

خداوند دین خود را حفظ مى‏كند؛ اگر جانشینى برنگزینم، به راه پیامبر رفته‏ام كه او نیز جانشینى برنگزید و اگر خلیفه‏اى تعیین كنم به تقلید و پیروى از ابو بكر است كه چنین كرد. عمر تنها به سخن گفتن در باره پیامبر و ابو بكر مشغول بود كه من گفتم: كسى با پیامبر برابر نمى‏شود و او شخصى را جانشین نساخته بود.» «صحیح مسلم، ج 2، ص 192»

 

(1) این روایت نیز اعتراف عبد اللَّه بن عمر به یك امر عقلانى است و آن اینكه فرمانرواى مردم نباید آنها را بدون وصیت رها كند و گواهى داده است كه پیامبر از جهان رفت و در حق مردم چنین سهل انگارى كرد. عمر نیز ابتدا با سخن پسرش موافقت و سپس مخالفت كرده است. (2) ابن عبد ربه در كتاب «العقد الفرید» «ج 3، ص 75» بیان كرده كه معاویه به ابن حصین گفت: «چه چیزى اجتماع و اتحاد مسلمانان را بر هم زد و میان آنها اختلاف افكند؟ پاسخ داد: كشته شدن عثمان. معاویه گفت: سخن نو و مفیدى نیاوردى. ابن حصین گفت: جنگ على با تو.

معاویه سخن خود را تكرار كرد. ابن حصین گفت: نبرد على با طلحه، زبیر و عایشه، معاویه باز هم پاسخ او را نپسندید. آن مرد گفت: اى امیر مؤمنان جز اینها چیزى نمى‏دانم.

معاویه گفت: من تو را آگاه مى‏سازم. جز شوراى شش عضوى عمر هیچ چیز باعث اختلاف مسلمانان نشد. (پس معاویه در آخر حدیث سخن خود را این گونه تفسیر كرد) هر یك از آن شش تن خلافت را براى خود مى‏خواست و قومش براى او، بدین گونه جانهاى ایشان شیفته خلافت گشت. اگر عمر نیز مانند ابو بكر جانشین تعیین كرده بود اختلافى پدید نمى‏آید».

(3) حمیدى در جمع بین صحیحین در مسند عمر بن خطاب روایت كرده است: «ابو بكر در روز سقیفه چنین گفت: عرب خلافت را جز براى این قبیله از قریش، نمى‏شناسد.»

                       

عمر نیز در روز شوراى خود پس از سرزنش هر یك از اعضاء گفت: «اگر سالم مولى ابو حذیفه زنده مى‏بود تردید بر من عارض نمى‏گشت.» « مسند احمد، ج 1، ص 20، الاستیعاب حاشیه الاصابه، ج 2، ص 71، الكامل، ج 3، ص 34، تاریخ الطبرى، ج 5، ص 34 و كنز العمال، ج 6، ص 358»

 در حالى كه سالم مولى ابو حذیفه به اجماع، قریشى نبود « سالم برده ابو حذیفه قریشى نبود بلكه اهل فارس از استخر بود.                                            

( بنگرید: اسد الغابه، ج 2، ص 245، مستدرك الحاكم، ج 3، ص 225 و الاستیعاب، ج 2، ص 70 در آن كتاب رأى دیگرى نیز آمده كه بموجب آن سالم از ایرانیان ناحیه كرمد بوده است.) به تواتر از پیامبر روایت شده كه خلافت در قریش است. بنگرید به: صحاح سته، مسانید و كتب معتبر دیگر» و این مطلب را جاحظ در كتاب «الفتیا» ذكر كرده است

نهج الحق و كشف الصدق-ترجمه كهنسال، ص: 368

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داغ کن - کلوب دات کام